حکمت در کار خدا

روزی بر روی آبی بیکران دریاها تاجری معروف با کشتی شخصی  خود در حال

 

سفر بود. تاجر آدمی بود که از زیبا یهای خدا نا شکری می کرد و در کارهایش شکر خدا را گویا نمی شد.بر روی دریا ی آبی و آرام در حال حرکت بود که ناگهان

 

 ابر های تیره و تار بر صغحه ی آسمان پدیدار  شدند ویکباره کشتی زیبا و مجلل تاجر به تکه های چوبی تبدیل و واژگون شدند.تاجر نیزکه   در دریای خروشان سر در گم مانده بود بر روی یک تکه چوب از فرط خستگی خوابش برده بود ودر ذهنش فقط یک چیز نقش بسته بود : خدا

وقتی چشمانش ار باز کرد دید که به ساحل یک جزیره دور افتاده رسیده  وهیچ کسی در این جزیره وجود ندارد.

تاجر که حالا به یک آدم منزوی و دورافتاده تبدیل شده بود فریاد زد:خدایا آخه چرا من ؟؟؟چرا با من اینگونه کردی؟؟؟مگر من چه کردم؟؟؟

چندین روز به همین حال شبها را در ساحل سرد و کنار دریا گذراندتا توانست روزها چو ب جمع کرده  تا کلبه ای برای خود بسازد.سرانجام بعد از روزها سختی و مشقت کلبه را ساخت و توانست یک شب را با خیال آسوده بخوابد.ولی این بار به خدا گفت:خدایا شکرت که سقفی برای من بنا شد.صبح از خواب بیدار شد تا به داخل جزیره برود  وغذایی برای خود فراهم کند که باز باران و رعدبرق شروع شد و تاجر را به ناچار به سمت کلبه اش  بازگرداند اما وقتی تاجر به کلبه اش رسید در برابر خود کلبه اش را درکه در  حال سوختن بود  دید.دنیا برایش تیره و تار شدو فریاد زد :آ خر خدایا چرا با من اینچنین کردی؟؟؟؟؟؟

شب را در کنار ساحل خوابید و دیگر هیچ امیدی برایش باقی نمانده بود.اما صبح با صدای بوق یک کشتی از خواب بیدار  شد.آری یک کشتی  برای نجات او آمده بودو او را با خود به کشورش برد.وقتی  در کشتی از ناخدای کشتی پرسید:از کجا میدانستی که من در این جزیره گم شده ام،ناخدا در جوابش گفت:دیشب که در حال حرکت بر روی آب بودیم ،علایم خبری که تو با دود میدادی مشاهده کردیم وبه سویت آمدیم.و اینگونه شد که تاجر در کارخدا مانده بود

/ 1 نظر / 28 بازدید
م.ع

منم همیشه تو حکمت کارهای خدا می مونم!اکثر اوقات علامت سوال تو ذهنم برا همیشه میمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! خبلی دوس دارم حکمت لااقل بضی اتفاقا رو بدونم امیدوارم بعد مرگ لااقل اونور بهم بگن[سوال][سوال]